نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

فرشته کوچولو

خاطرات سفر (پیزا)

بالاخره مارکوپلو کوچولو به ایتالیا و برج پیزا رسید. صبح روز یکشنبه ٤ تیر بعد از یک قایق سواری یکساعته از میل اشتات به سمت ایتالیا حرکت کردیم و بعد از ٧ ساعت رانندگی ساعت ٦:٣٠ عصر به شهر پیزا رسیدیم. البته من رو توی برج راه ندادند چون خطرناک بود و من هم به شیوه خودم و با کمک بابام رفتم بالای برج! خیلی جالبه که اینهمه آدم از سرتاسر جهان برای دیدن این برج کج کیلومترها طی میکنند. البته پیزا تنها برج کج جهان نیست. بعد از یک گشت ٢ ساعته در محوطه برج و بازی با کبوترها و استراحت روی چمن ها (که خیلی به من مزه داد چون ٧ ساعت مجبور به نشستن توی صندلی ماشین بودم) رفتیم به یک هتل در شهر بلوگنا ایتالیا و شب رو در اونجا استراحت کردیم و فردای ...
8 تير 1391

خاطرات سفر (مینی موندوس)

عصر روز شنبه ٣ تیر رفتیم شهر کلاگینفورت برای دیدن جایی به نام مینی موندوس که اکثر بناهای تاریخی مشهور دنیا به سایز من ساخته شده و باعث افتخار بود که بنای کاخ مرمر ایران هم ساخته شده بود. کاخ بلودره وین حتی درخت ها هم اندازه من بودند بعد از ٣ ساعت گشتن در مینی موندوس به میل اشتات برگشتیم. ...
8 تير 1391

خاطرات سفر (میل اشتات)

دو روز بعد از ورودمون به وین یعنی روز جمعه ٢ تیر به سمت میل اشتات که از توابع شهر وین و در نزدیکی ایالت سالزبورگ است حرکت کردیم. یه عالمه از هوای خوب و دریاچه زیبا با منظره ای از رشته کوههای آلپ استفاده کردیم.   وای که چه کیفی میکردم وقتی اجازه داشتم توی چمن بشینم...  کلی هم تاب بازی کردم و این هم یه صندلی که خیلی برای من بزرگ بود ...
8 تير 1391

مارکوپلو

به احتمال خیلی زیاد مامان و بابام قصد دارند مارکوپلو 2 رو از روی زندگی من بسازند ... از جنوب غربی آسیا و شهر مکه و مدینه حالا رسیدیم به اروپای مرکزی و شهر وین پ.ن: دیروز قبل از شروع سفر من صاحب چهارمین دندون شدم. ...
1 تير 1391

عکسهای آتلیه

بالاخره مامانم تونست از بین 400 تا عکس 33 تا رو انتخاب کنه!! بفرمایید ادامه مطلب مامانم این عکس رو خیلی دوست داره و این هم آخریش که بابام عاشقشه ...
30 خرداد 1391

یه روز متفاوت

دیروز (24 خرداد) برای من یه روز متفاوت بود! با مامان و بابام رفتیم یه جایی که یه عالمه عروسک و اسباب بازی بود و من کلی بازی کردم و البته چیزهایی هم بود که من تا حالا ندیده بودم. همیشه وقتی بازی میکنم مامانم تند تند از من عکس میگیره ولی اینجا که رفته بودیم یه آقاهه عکس میگرفت که خیلی هم بامزه بود و همش با من بازی میکرد و من رو میخندوند و تا من میخندیدم چیک چیک عکس میگرفت. مامانم هم تند تند لباسم رو عوض میکرد و خیلی ناراحت بود چون دو تا از لباسهام رو نیاورده بود، که البته خدا به من رحم کرد. بابای بیچاره!!!!!!!!! انقدر برای خندوندن من دالی بازی کرد و این طرف و اون طرف پرید که به نفس نفس افتاده بود. یه اتفاق دیگه هم که باعث شد مامانم ک...
25 خرداد 1391

نه ماهگی

باز هم یه 21 دیگه از راه رسید و من با 10 کیلو وزن وارد 10 ماهگی شدم. قدم 69 سانتی متره ولی مامانم میگه اشتباه شده آخه ماه قبل هم 69 بودم در حالیکه الان دستم به چیزهایی میرسه که قبلا نمی رسید. مثلا دسته فر گاز که الان همش آویزونشم یا اسباب بازیهام که مامانم روی پشتی میچینه و من الان خودم اونهارو برمیدارم. طی یکماه گذشته: یه دندونه دیگه هم درآوردم(جمعه 19 خرداد) و حالا سه تا دندون دارم دوتا پایین یه دونه بالا. برای تغییر وضعیت از حالت نشسته به چهار دست و پا و بالعکس کاملا مسلط شدم. با کمک گرفتن از وسایل مختلف مثل: انواع پایه ها (پایه مبل، پایه میز، پایه صندلی، پایه پنکه)، پشتی، پاهای مامان و بابام و .... و حتی دیوار صاف میتونم بایس...
23 خرداد 1391